بدبخت امریکا....

انقدر امریکا ضعیف شده که به کشوری کوچک حمله می کند...

بدبختی تا به کجا....

حالا که گیرم حمله کردی...چه قدر وقیح و و پرو دزدی خواهی کردی....

مردمت فقر و گرسنگی را دیگر تحمل نخواهند کرد...

پایان تو خیلی نزدیک است ا م ر ی ک ا

مرگ بر تو...

کلید خانه بابا!

از "سال گذشته" که میخواهم حرف بزنم...انگار سالها گذشته است‌‌...

وقتی آن اواخر که می رفتیم خانه بابا اینها...بعد از کلی تعارف مامان، بلاخره به من کلید داده بود...

نه اینکه دوست نداشتم....مامان فقط به خواهر کوچیکه داده بود و به من نه...

کلی ذوق داشتم که بالاخره منم کلید دارم...آویزانش کرده بودم به دسته کلیدم.هر وقت خواستیم برویم دم دست باشد.

امروز اتفاقی دیدم آن کلید کذایی را...و دری که دیگر نبود...و پدرم....

که بروم و روزش را تبریک بگویم....

خاطرات بد چه قدر قدرت تخریب دارند....

کلید خانه بابا!

از "سال گذشته" که میخواهم حرف بزنم...انگار سالها گذشته است‌‌...

وقتی آن اواخر که می رفتیم خانه بابا اینها...بعد از کلی تعارف مامان، بلاخره به من کلید داده بود...

نه اینکه دوست نداشتم....مامان فقط به خواهر کوچیکه داده بود و به من نه...

کلی ذوق داشتم که بالاخره منم کلید دارم...آویزانش کرده بودم به دسته کلیدم.هر وقت خواستیم برویم دم دست باشد.

امروز اتفاقی دیدم آن کلید کذایی را...و دری که دیگر نبود...و پدرم....

که بروم و روزش را تبریک بگویم....

خاطرات بد چه قدر قدرت تخریب دارند....

آن چلو مرغ زعفرانی....

دم دمای غروب....وقتی نفس زنان و خسته....اما پر از شادی کودکانه....روی پله سنگی قدیمی می نشستیم....تا نفسی تازه کنیم...

از پنجره نیم باز آشپزخانه که توی کوچه باز می شد...بوی مرغ سرخ شده زعفرانی، انگار مانند نسیمی دلنواز....روح و جانت را به بازی

می‌گرفت..

بوی چلوی اصیل ایرانی....مانند ضیافتی با شکوه...هر شب، از آن پنجره کوچک آهنی خانم شریعت....مانند کودکی لجوج که سر از پنجره بیرون می کرد و برایمان شکلک در می‌آورد و دیوانه مان

می‌کرد...

چطور ممکن بود در آن زمانه ای که برنج ایرانی همچون کالای کمیاب و لوکس به شمار می‌رفت...آن ها هر شب چنین غذا می‌خوردند

و ما در صف های طولانی کوپن اگر یک کیسه ای هم

گیرمان می‌آمد...خوردنش فقط در کنار میهمانی عزیز کرده مجاز بود!!

من بهانه گیر و خسته و پر از تمنای آن غذای خوش بو و مست کننده..به حیاط خانه مان می‌رسیدم و طبق برنامه همیشگی مامان...بوی کوکو و یا خوراک...به مشمام می‌رسید...

مامان هیچ وقت پلو و خورشت و یا ابگوشت و ماکارانی...شبها

نمی‌پخت..مگر برای میهمان...

ما اکثرا کوکوی بادمجان...کوکو مرغ...یا خیلی کم استانبولی پر از هویج و سیب زمینی و با رب...که من همیشه وقت

آن را می‌خوردم...دلم به هم می خورد و گوشه حیاط

کنار شیر آب بالا می آوردم!

غذاهای مامان به شدت چرب و روغنی بود!

هم خودش این طور دوست داشت و هم آقاجانم خدا بیامرز...

و این مدل غذا ها.... اصلا به معده من نمی ساخت و

من آزار می دیدم...

و مگر آن بوی خوش مزه....

که تمام وجود کودکانه مان را پر می کرد هر شب...

می‌گذاشت مزه غذا های مامان را حس کنم؟

حالا فکر می کنم فقط یک بو و یک پنجره که

ادم هایشان را هم نمی دیدیم...باعث می شد

حس و حال یک نفر به هم بخورد...و یا شاید رنگی از زندگی اش کم شود...مثل یک حفره...مثل یک کمبود...

حالا با این وضع بلاگری ها و زندگی هایی که هر لحظه و ثانیه اش...پر از نمایش است...چه می شود گفت...

با جیب های خالی پدر و مادر با آبرو ...که بچه شان حسرت چنین غذاهای رنگارنگی را دارد.....چه می توان نوشت...

اندکی سکوت....اندکی اندیشه‌‌‌....کافی است....

ممنون که هستید....پیام ها رو فرصت ندارم جواب بدم...

اما می خوانم و باعث دلگرمی هست....

سخت نبود...

مدت ها بود زیر ظرفشویی از لوله ها آب تمیز چکه می کرد....

نمی دانستم از کجاست...

یا راه حلش چیست....

فقط کاسه زیرش را که پر می شد....خالی می کردم توی سینک....

این مشکل مدت ها من را اذیت می کرد...

گاهی غر....گاهی خواهش....

تا اینکه مشکل با خریدن یک چسب کوچک ضد آب که حتی اسمش را هم نمیدانم....حل شد...

این قدر راحت از لیست مشکلات خط خورد که باور نمی کردم!!!

به کاسه زیر لوله ها که خشک بود نگاه می کردم و می گفتم...

اگر این قدر راه حلش ساده بود....ارزان هم بود...پس چرا این قدر طول کشید؟!

با خودم گفتم...خیلی از مشکلات به ظاهر مشکل...همین طور هستند...

ما قصد نداریم واقعا به آن مشکل فکر کنیم و برایش راه حل پیدا کنیم....

ما فقط تا آنجا که می توانیم....همه چیز را سخت و بزرگ می‌کنیم...

بعد هم می گذاریمش کنار....مدت ها خودمان را ازار می‌دهیم...

کاش از همه چیز کوه نسازیم....

کاش به همین صدای جلز و ولز سرخ شدن سیب زمینی ها....توی ماهیتابه دل خوش باشیم....

فردا خوب خواهد شد....حتی اگر سخت باشد...

یک سال نه صد سال....

کی..... فکر.... می کردم که ندیدن تو را این گونه تاب بیاورم....یک سال گذشت....آقاجانم...! دلم برایت خیلی تنگ شده.....

نه توانستم...بیایم سر مزارت و نه حتی برایت یک دیس حلوا درست کنم...تقدیر این بود که سالگرد رفتن تو من هم بیمارستان باشم....

چه قدر آن خانه که تنها جای این دنیا بود..... که یک نفر چشم به راهت بود...را دوست داشتم....

آن حیاط پر درخت و زیبا.... که اکنون سوت و کور شده.‌‌‌...

آن چشم مهربانت و آن یکی که سالها بود نداشتی، یادگار جنگ...هم حتی...دلتنگش هستم....

حسرت یک سفره دور هم...یک آرامش تکرار ناشدنی....

یک عالمه مهر و محبت پدرانه....و خانه گرم.‌‌‌‌..

با رفتن مادرشوهرم هم...دیگر، رفتن آن طرف هم تمام شد....

کی باور می کند که دلتنگ یک غذا خوردن ساده کنار مادر شوهرم....و یک دور همی ساده خانه پدر....هستم‌‌‌....

همه چیز خیلی زود تمام شد..

کسی چه می داند....

از حال بد و دل نگرانت....از تشویش و اندوهی که تمامی نداشت...در لحظه های طوفانی زندگی ات....کسی خبر نداشت....

از زخم های عمیق روحت...هیچ چیز نفهمیدند و نخواهند فهمید....

آن زمان نگاهت می کردند و با تمسخر می گفتند...قوی باش!!

درد کشیدنت را دیدند....اما به روی خودشان نیاوردند....

در زبان می گفتند...گاهی...چه قدر سخت!!!

و چه قدر بدم می آید از همدردی صرفا زبانی...کسانی که هزار کار از آنها بر می آید و دریغ...می ورزند....

از برادر و خواهر و فامیلی که انگار از غریبه ها هم دورترند......

آنقدر دور که حتی نتوانی دردهای دلت را به آنها بگویی...از ترس ملامت....

این روزهای پر از فراز و نشیب هم به لطف خدا و توکل براو خواهند گذشت...

زخم ها هم خوب خواهند شد...اما هرگز نخواهم گذاشت که از یادم برود...که این جای زخم ها...از برای چیست...

کینه در دلم هیچ وقت جای ماندن ندارد....

اما اینگونه هم نیست که بگذارم....کسی جرات پیدا کند...کار زشتش را دوباره تکرار کند....

پ.ن

دوستانی که اینجا را میخوانند....خاموش و روشن...ممنونم که هستید

گاهی سکوت کن!

در همه لحظه هایی که فکر می کنم، به آخر رسیده ام...انگار یک دستی هلم می دهد...یک هوایی...جانم را ارامش می دهد‌‌‌‌.

سخت می شود....صدای قلبم که به شماره افتاده.....را می شنوم..

دیگرانی که هیچ وقت در زندگی ام نبوده اند. فقط حرف

می زنند...ببرش! بگذار خانه اش...

همان دیگران گاهی ترحم می کنند و با حرف های نسنجیده...ارامشت

را بر هم می زنند..

برخی از دیگران هم ادای انسان های مذهبی را در می آورند و به روی خودشان نمی آوردند و مثلا روحیه می دهند!

چرا که ذره ای هم نمیتوانند خودشان را جای تو بگذارند...

و گمان می کنند خوب چیزی نیست.‌.....

کجا رفته انسانیت....عده ای....رحم و مروت...که هیچ....

با خیلی کارها دارم سعی می کنم، از یاد خودم ببرم این ثانیه ها را...

این دقیقه ها و ساعت ها را....

فشاری که گلویم را دارد خفه میکند....

اما نمی شود که درست نفس بکشم....وقتی که به اینده و عمل و دکتر فکر می کنم....به مرگ و زندگی....

این حجم غصه و استرس دارد مرا از پای در می آورد...نذری نمانده که نکرده باشم....

نمی دانم باید چه کنم و چطور تصمیم بگیرم....

روزهای برزخی دارم و این بودن پدر شوهر و مسائل مربوط به آن هم دیگر دارد تحملم را به آخر می رساند....

از جایش نمیتواند بلند شود و می‌خواهد زن بگیرد....می گوید توانش را دارم!!! هشتاد و خرده ای سال!

این قدر شنیده ایم ‌که زن گرفته اند و مال اموالشان را تصاحب کرده و رفته که خدا می داند.

حالا ایشان خودش را جوان بیست ساله می داند و می گوید اگر آن موقع می توانستم...الان هم میتوانم!!!

بگذریم...

میگذرد.....اما سخت..‌‌

جانونی

سال های سال روی میز کوچک اشپزخانه نقلی مادرشوهر خدا بیامرز غذا می خوردند و حالا که پدر شوهر اینجاست....

یک مقدار سعی می کنم شرایط را برایش راحت کنم و شبیه انجا شود...

صبحانه خوردن های کله سحر که حالا خودش موضوعی است.

رفتم یک جانونی خریدم و مقداری نان گذاشتم داخلش...

مثل خانه خودشان...

چون ما سالهاست که از فریزر مستقیم می گذاریم توی توستر....

که حداقل بی نان نباشد....

شبها که دیر می خوابم....به شدت خسته ام و نای ندارم....با همین اوصاف باید تا هشت و نه حتما بلند شوم....

برای همین صبحانه اش حاضر باشد....

باورم نمی شود که روزی برسد با وجود پنج شش بچه... اینقدر پیرمرد...احساس تنهایی و اندوه بکند....

مخصوصا که توی این بیست روز...که به زور زنگ می زنند و حالش را

می پرسند...حتی تعارف خشک و خالی نمی کنند که بیاییم تو را ببریم...

عیبی ندارد....

اینها هم می گذرد...خستگی ها و رنج های من...شنیدن حرف های سنگین و نامربوط عده ای....

نمک نشناسی هایشان....

تنهایی درد کشنده ای است...و بدتر از آن شنیدن درشت....از کسی که انتظارش را هم نداری....

خدایا تو را سپاس.....

گل بیحال...

سفیده های تخم مرغ ها را که هم می زدم...همان طور که سفید تر و ابری تر می شد....و دیگر سفت سفت....انگار سال های عمر خودم بود...

زرده ها....دیگر زرده نبود....

ارد کیک تولد چهل سالگی ام را....الک کردم به روی زرده ها و

سفیده ها....

به ارامی هم خوردند و با هم یک دست شدند....

کودکی های ناپخته.....همان طور گذشت...

نوجوانی و جوانی که برای خودشان...طی شدند....

به نظرم...حالا دیگر... نباید.. یک انسان بشوم؟!....

این همه سال....هم خوردن روزگار....

از این زرده ها و سفیده ها که دیگر تبدیل کیک زیبا و خوش مزه یک انسان چهل ساله شدند، کم ترم؟

کیک را در توستر گذاشتم.... ونفس کشیدم...چای سرد شده ام را ایستاده نوشیدم و رفتم سراغ شام....

شاید بهتر بود ۵۰۰ می دادند و از قنادی می خریدند...

اما میان ان همه کار و فشار و خستگی... دلم خواست برای خودم کیک بپزم...

به خودم و دیگران ثابت کنم که قوی هستم... هر چند در ظاهر...

نمی‌دانیم که این قوی نشان دادن ها...و محکم بودن ها...

چه قدر روی اطرافیان ما اثرمی گذارد...

هر چند که پاهایمان از شدت ایستادن و خستگی کوفته و له بشود...هر چند که فرصت خوردن یک لقمه غذا در ارامش را نداشته باشی...

یک گلدان گل هدیه گرفتم که به سرعت بی حال می شود...برگ های سبزش و بی حالی اش عجیب است...مدام باید رویش اسپری کنی...

پدر شوهرم پنج تومان هدیه داد! عجیب بود ولی اصلا ادمی نیست که دلش بیاید از پول هایش خرج کند....

برای مادر شوهر یک ختم قران برداشتم...راستش هنوز دو صفحه هم نخواندم....اما امیدوارم بتوانم..به لطف خدا تمام کنم.

زندگی باید کرد...

از وقتی پدر شوهرم رو آوردیم،

اصلا روزگار خوبی نداشت...چندین ماه است که هفته به هفته او را بین بچه هایش می چرخانند...

و سالهاست که مادر شوهرم خدا بیامرز...کارت حقوقش را گرفته بود و حتی یک ریال به دست این بنده خدا نمی رسید. لابد به حکم اینکه توان نگهداری ندارد!!

دغدغه اصلی من هم شده بود این موضوع که چرا، این پیرمرد باید همه اش بگوید...خار شدم...کاش بمیرم...

در حالی که برجی ۳۰ تومن حقوق دارد...

هرچه به خواهر شوهر بزرگه که کارت دستش بود، گفتیم بهانه اورد و گفت نمیدهم.

راستش در تدارک خریدن قبر برای آینده نزدیکش به قول خودشان بودند!!!

این بود که ما هم پدر شوهر را راضی کردیم و بردیمش بانک...

به راحتی با کارت ملی اش...یک کارت جدید به نامش گرفتیم و تمام...

صبح خواهر شوهر بزرگ با عصبانیت زنگ زد...

اما با صبر و سکوت ردش کردیم...

جالب اینجاست که پدر شوهر از زمانی که حقوقش چهار میلیون بوده دیگر کارتش را گرفته بودند...الان به هیچ عنوان باورش نمی شود که ۳۰ تومن حقوقش است....

برق چشمانش...ارامشش و این حس زندگی را خریدارم....

می ارزید به همه این جنگیدن ها...

بنده خدا هنوز زنده است و نفس می‌کشد...اما او را ......

وقتی آنجا بودم...

حدود ساعت ۵ عصر....که صدای قیژ قیژ چهار چرخ بزرگ که از در اصلی بخش می‌آمد داخل و صدا می کرد که بیاید شامتان را بگیرید!

دل تنگی ام تبدیل می شد به ذوق کودکانه....آخر شام مگر می‌شود...به این زودی...

عجیب تر اینکه آن کاسه سوپ بدمزه ها که کسی رغبت نمی کرد که بگیرد...من با لذت می خوردم...

اما شبهای سرد که پر از بیم و امید...به ذوق فردایی که حتی نمی‌دانی چه خواهد شد...خوب تر یا بدتر...

صبحانه ای که حدود ۸ صبح...بدون چای دم کرده حسابی لاهیجان...باید خورده می شد...

سخت ترین لحظات...آنجایی که ساعت ۳ عصر هم اتاقی هایت...مشغول خنده با ملاقاتی هایشان و تو در شهر غریب...چشم انتظار خواهر شوهر و خواهری و یا جاری....

خواهر شوهر که در کل آن یک هفته ده روز به ملاقاتم نیامد...و فقط به دنبال برادرش...آمد و او را برد به خانه اش....آن همه راه از خانه شان تا بیمارستان...حتی یک قابلمه سوپ ساده هم برایم نیاورد...حتی به گوشی ام زنگ هم نزد...وفقط از برادرش حال و احوالمان را گرفت...

روز آخر یک پیامک...کمرم در می کرده...نیامدم...

و بعد تر من خسته از این همه چشم انتظاری...به خودم گفتم ایرادی ندارد...خدا همراه من است...

فعلا هم با این اوضاع مریض داری...صدای قوم شوهر در آمده که بیاید بابا را ببرید...نوبت شماست...

خسته و گرسنه تا آن سر شهر تهران رفتیم و بابا را از خانه برادر شوهر برداشتیم و برگشتیم قم....

نمیدانم...چه بگویم...

فقط از خدا می‌خواهم کمکم کند...

مریض ‌کوچولوی من را شفا بدهد...

ورق بزن

دیروز همین که داشتم اتفاقات این مدت را مرور می‌کردم....رسیدم به هفده تیر....

از آن موقع تا الان...انگاری چندین ماه طولانی گذشته است...

انقدر بالا و پایین شده ایم....ادم های مختلف....دکتر های عجیب و غریب...بیمارستان....آزمایشگاه....مطب تهران و ....

شاید روزی بیاید که از خاطرم اینها برود....شاید بخندم و فراموش کنم....اما یک رفتارهایی از ناخوداگاهم بعید می دانم پاک شود....کسانی که ادعا داشتند....ما را دوست دارند و برایمان دعا می کنند...اما دریغ از کمی ثابت کردن ادعایشان....

توقع نداشتم در آن روزهای سخت و بستری....کسی تا تهران بیایید عیادت...اما حداقل...برداشتن گوشی و یک تماس...و دلگرمی دادن با صدایشان.... که ما هستیم کنارت....

از آن طرف کسی بلند شود بیاید بیمارستان....با چند ساعت راه...که ذره ای توقعش نمی رفت.....با هدیه های قشنگ...

دلم آن روز گرم شد...به لطف خدا...

به شناختن بنده هایش....

چه بسیارند ادم هایی که می گویند دوستت داریم...

ولی...مگر می شود که تو دوست داشتن را درقلبت و برای خودت داشته باشی... و بروز ندهی....به دلایل خنده دار...

چه فرقی هست بین دوست داشتن و نداشتن.....این مدلی....

کنار هم دیگر باشیم...اما نه فقط در دل و در زبان...

این روزها را باید ورق زد....

باید شاد بود در کنار غم ها....

این نقطه زندگی...

لحظه ای مثل الان....شاید در نقطه ای تاریک...و گنگ و مبهم کل روزهای زندگی....

آنقدر سخت...که تمام آرزویت....تمام شدن این لحظه باشد...

اما به یقین می توان گفت....که به چیزهایی الان رسیده ام....که شاید هرگز....از جاده عبوری، معمولی زندگی....نمی توانستم به آن گنج ها برسم.

و اما درد " نافهمی" عده ای از این جماعت پزشک....بسیار برایم نا آشنا و سخت بود....

اینکه بدون داشتن مدرک محکم و یا سند رسمی....بگویند این درد را داری....و یا برچسب بزنند از روی ظاهر....

آری در کنار این همه مشکلات....فهمیدم که عده بسیاری هستند که در ظاهر فهم دارند و شعور....اما به یقین که بی سواد و حافظ مشتی اطلاعات که برای من ارزشی ندارد....

بی سوادی هم دارند پزشکان.....

پیشکشی!

از شکل و روی مغازه آقا سید و آن خیابان تقریبا پرت....نمی شود فهمید که چه طور جایی است...

اما تقریبا وابسته مغازه اش شده ایم. تنها چیزهایی که این روزها اسم خیلی خوبی هم ندارند....شیک و به روز هم نیستند و خیلی هم گرانند...

اگر خواهر هایم ببینند می گویند...پولتان را دور ریخته اید...این آت و آشغال ها دیگر چیست!

اما همین الان وقتی چای و نعلبکی ام را توی یکی از همین به اصطلاح پیشکشی ها دارم می نوشم...انگار ذهنم خالی می شود...

از جنس برنج و طلایی...قدیمی...

چه قدر هنر و تاریخ با زندگی روزمره عجین می شود....دلچسب و رنگی... می کند....لحظه های ادم را....

مثل دگمه توقف....

اخ از چیزهای به شدت قدیمی و کار دست و زیبای ایرانی....

سینی های قلم زنی و جذاب که تو را می برد به قصر های پادشاهان ایرانی....قندان و شعمدان های زیبا....

ایران کشور همیشه بی نظیر....پر از هنر هایی که می شود با دست و چشم هر روز لمسشان کرد.

پناه من

گاهی.... چنان... به روحت فشار وارد میشه....که از خودت می‌پرسی، دووم میارم؟

این قدر سخت...چطور ممکنه؟!

ممکنه که این روزها هم تموم بشه و باز هم از خدا خوبم ممنون بشم....

اون لحظه ها....از جنس عجیب و غریبی هستن...

امروز از اون روزها بود...باید می رفتم دکتر قلب کودکان....

باید دارو می‌گرفتم و شروع می کردم... دارو دادن....

چشمم به کیسه قرص ها که می افته...دلم خون میشه....

اما باید قوی بمونم...باید این اشک ها رو نزارم که کسی ببینه....

ما تا امام رضا ع جان را داریم....هیچ قفل بسته ای، معنا ندارد...

ما تا پناهی مثل بی بی جانم را کنارمان داریم....چه غم داریم...

دخیل می بندم.... ای دختر موسی بن جعفر ع...

این کافه رفتن ها...

شب ها...که بساط شب نشینی مهیا بود

و فامیلی...دوستی...آشنایی...

می آمد و بساط چای و تخمه و یک دل سیر خنده از ته دل....

آن زمان ها...که خیلی هم دور نیست....

مردم نیازی نداشتند بروند توی یک جای غریب طور و و پول های گنده گنده،

بابت خوراکی های بی ارزش...بدهند.

هر جا را که نگاه می‌کنی...مثل قارچ های سمی...کافه سبز شده....

این که عده ای از مردم ما انقدر پول دار شده اند و می‌روند...رستوان و کافه، کاری ندارم...حالا توی این بی برقی و گرما....عجیب نیست که هیچ کس هم اعتراضی ندارد و باز دلشان خوش است!!!

انشالله که دل خوش باشند همیشه...

اما جالب که من هیچ وقت جایی را چندین و چند ...چشم ...به روی خلوت خوردن من باشد را نمی پسندم...

چای و قهوه ای و کیکی فقط در کنار منظره ای...دریایی...مزه می دهد...

این فرهنگ ما نبوده و نخواهد بود....

تجربه تازه

روزهای تلخ و دوست نداشتنی....که می روند، حس می کنی به جایشان...داری چیز تازه ای تجربه می کنی‌‌‌‌...خوشایند نیست...رنگ غم هست...اما یک تیتر با خط درشت پر رنگ دارد....روی صفحه هر روز

بهتر و شاد تر باش...قدردان باش....

بخشنده تر و مهربان تر باش....

لحظه هایی که می بینی...هیچ کس با خودش هیچ چیز نمی‌برد....حتی چیزهایی که با چنگ ودندان جمع کرده بوده....

تابستان۱۴۰۴

تیرماه پارسال بود که برای عقدکنان....موهایم را رنگ گذاشتم....از ان موقع دیگر....مریضی های خودم....رفتن بابا....

هنوز هم بعد از این همه مدت...دلم نگرفت که بر سرم رنگ بگذارم...کلی از موهایم سفید شده...اما بیخیال توی آیینه نگاه می‌کنم.

دوست ندارم وقتی کاری به دلم نمی نشیند، به خودم فشار بیاورم.

مثل درست کردن حلوا....بعد از ختم آقاجان....که از بویش متنفر بودم...

هنوز هم درست نکرده ام.شاید به خاطر شادی روح مادر شوهرم روزی دلم بخواهد، این کار را بکنم. خیلی حلوا های من را دوست داشت.

امسال بعد از چند سال که تابستان ییلاق می رفتیم، ماندیم قم‌.

دلم برای گرمایش تنگ شده بود. زود خشک شدن لباس ها....

میوه های رنگارنگ...

خوردن یک عالمه سردی و باز هم طوری ات نشود( پارسال توی ییلاق به خاطر خوردن یک عدد خیار و یک کاسه ماست به حالت مرگ داشتم

می رفتم و یک هفته کامل نمی توانستم ازجا بلند شوم و حالت شبیه به کرونا و انفولانزا با هم!!)

البته این علاقه به گرما...شاید نتیجه همان سرما رفتن در بدنم باشد.

چون که خیلی مزاجم سرد شده.

رفتن به شهرستان برای چهلم مادر شوهر دغدغه این روزهایم است.

در حد توانم نیست دیدن ادم هایی که غم وجودشان را سیاه پوش کرده است....

عجیب دلتنگ آقاجانم هستم....

بی صدا گریه کن

وقتی در اوج هستی.... اصلا گمان نمی کنی که این روزها که با تمام قدرت به پیش می‌روی، در همان لحظه امکان دارد، فرو بریزی

همیشه در روابط سالم...دلخوری هایی هم هست....

انتظارات براورده نشده...حرف های تلخ و نیش داری که می‌شنوی....

دلم می‌خواست این ها را روزی بیان می کردم....نمی‌دانم منتظر چه لحظه ای بودم....اما گاهی ملاحظه های قابل توجهی می‌کردم....

و حتی سکوت هایی که اصلا در توانم نبود و به لطف خدا ....اما شد.

مثل همان وقت هایی که می‌رفتیم، خانه مادرشوهرم....و بعد جاری اصلا بالا نمی آمد تا لحظه سفره پهن کردن و بعد با چند با بار صدا کردن

می آمد و می نشست سر سفره و غذایش را می خورد و کمی بعد با بهانه ای می رفت.....

من هم حرص می خوردم که ما چند ساعت در راه بودیم و حتی با همان خستگی در پختن شام کمک کرده ام و بعد اینطور....بی ملاحظه رفتار کردن جاری....

من آن روزها و آن سالها....فقط به احترام کهولت سن مادر شوهرم و دیدن دل خوشی او که جمع ما باشد، سکوت کردم....

هر چند که بر من واقعا سخت می‌ گذشت و هر بار این از خانه به بیرون رفتن به کامم تلخ می شد و بار خستگی مضاعف هم ، شانه هایم را

می آزرد....چون مریض داری خانه آقاجانم هم بود موقع رفتن به شهرستان....

و بسیار مانند این موضوعات که می شد با بی صبری و شاید حرف زدن و دلخور کردن.....این و ان....گذراند....

اما در این لحظه ها.....که گذشته است....

و در این سکوی بلند....بالای دریای زندگی....شنیدن امواج....آن قدر برایم شیرین شده است.....که مطمئن هستم به مرحمت خدای مهربان و تحمل لحظه هایی که قابل نوشتن نیست....

تا چهلم که اخر مرداد باشد....این رفت و آمد به گذشته....در ذهنم زیاد شده است...

اما با خودم می گویم.....باید همه را رها کنی....باید ببخشی....

تا اسوده زندگی کنی....

خدای مهربان....یاری ام کن...

وقتی بالا و پایین های روزگار....با تو چنان می کند که انگار با تمام وجود، پوست انداختن را تجربه می کنی....

چند ماه درگیری شدید بین خواهر ها و برادر.....برای تقسیم خانه پدری...ناراحتی های سنگین میان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه....

و بعد هم فوت مادر شوهر...میان لحظه ای که فکر می کردم غم ها تمام شده....و خداوند به ما لطف و رحمت خود را ارزانی کرده .....

روزهایی که هنوز ضعف و سختی اش مانند پس لرزه زلزله در بدنم گاهی خودش را نمایان می کند....

کسی فکر نمی کرد مادر همسرم به این زودی ها ما را ترک کند...به خودش خیلی میرسید...بیماری نداشت....

اما اکنون پدر همسرم به شدت تنها و ناتوان شده...

سن بالا و وابستگی اش و ادامه اینکه چطور باید زندگی اورا مدیریت کنیم....

از ۱۸ تیر تا الان ....

خواستم بنویسم و یادم بماند که تیر ماه ۱۴۰۴ را چطور با غم و شادی امیخته در هم گذراندم....

گوهر نشان

این مدت جنگ که کمتر از یک ماه بود، منظور با همه حواشی...

خیلی افراد خودشان را نشان دادند....

خیلی ذات ها برملا شد،

برای خودم خیلی جالب بود، که وقتی در خانه ات باشی و یک بمب مستقیم به خانه ات پرتاب شود، آن وقت حجت تمام است که تو بی گناه محض هستی و دشمن....دشمن واقعی!

هیچ جای شک و شبهه ای هم نیست!

اما وقتی دیدم خیلی از بازیگران و ادم های معروف و حتی کارگردان های فیلم های جنگی هم سکوت کردند....حالم ازشان به هم خورد....

از اینکه دریغ از یک استوری نگذاشتند....

چه قدر چشم و هم چشمی پوچی....حالا اگر این بنده خدا

محسن چاووشی امد و ترانه ای خواند....از حسادت می ترکند....

به نظرم این غیرت و شجاعت و دیدن این همه خون کودک و مظلوم و بی گناه و سکوت نکردن....قیمت ندارد....

از ادم های به ظاهر دین داری....که حتی حاضر نشدند...که اشاره ای بکنند...از این همه تجاوز و وحشی گری....

در تاریخ خواهند نوشت....

سکوت هایی که کم از تجاوز اسرائیل وحشی نداشت...

ایرانم سربلند

روزهایی که گذشت...جنگی که تحمیل شد....غصه گل های پر پر....شهدایی که جایشان به شدت خالی است....

مظلومانی که بدون هیچ گناهی خانه خراب شدند...

این روزها هم به لطف خدا و ائمه گذشت....

شکر برای پیروزی....برای له شدن اسرائیل...شکر

پزشکان و پرستاران و کارگران و نیروهای هلال احمر و....که بدون وقفه زحمت کشیدند....و خدا خیرشان بدهد...

این روزها بودند، که عده ای باید به چشم می دیدند ضرورت کارهای سپاه و ارتش را....

دروغ گویی های اسرائیل نامرد و کودک کش....مظلوم کش...

وحشی گری هایش را.....به چشم دیدند....

مرگ به تو اسرائیل و امریکا.... و تمامی طرفدارانتان....

کاش بفهمند عده ای....

سوره ارام بخش

وقتی که حتی نمی دانی چرا این قدر غمگینی....

هنگامی که این و آن قلبت را آزرده میکنند....و تو حتی نمی توانی ابراز کنی...

وقتی خاطرات مانند یک چنگال های تیز یک حیوان وحشی به تمام روحت حمله میکند و زخمی ات می کند...

دلتنگی امانت را می برد..

و جای خالی عزیزترین هایت انگار نفست را می برد و اشک ها امانت

نمی دهد....

آن روز من این گونه به سراغ کتاب خدا رفتم....

سوره یاسین را باز کردم و خواندم...

شنیده بودم که یکی از خواص این سوره عزیز.... از بین بردن غم هاست...حتی شنیدنش....

خواندم و آرام شدم....خواندم و از یاد بردم....

چه قدر زیبا....و

اصلا با خودم گفتم نذر حضرت فاطمه س می کنم و هر روز میخوانم...

انشالله شادی و سلامتی و برکت برای همه شیعیان جهان....باشد.

پیروزی مردم مظلوم غزه و یمن...

عزت و سربلندی همیشگی ایران

یه وقتایی...

بعضی از ادم های زندگی ام را، با صبوری نگه داشتم...

فقط من دنبالشان بودم...هر سال من تبریک عید گفتم...من برای دردهایشان مرحم گذاشتم و سعی کردم خودم را نبینم...

به روی شان نیاوردم که چه قدر برایم مهم است کوچکتری و بزرگی....

اما بزرگتری کردم، وقتی که اصلا در توانم نبود...

اما گاهی...در یک جایی....در یک نقطه ای...متوقف می شوی...

دیگر، اما دلت نمی‌خواهد این رابطه زوری...یک طرفه را....

مخصوصا اگر از خون خودت باشد....نزدیک باشد...

می گویی امسال من هم عید زنگ نمی زنم....

شاید نادرست باشد...اما در ظرفیت خودت رفتار کرده ای...

دلتنگی بعدش را هم نداری و فشار مضاعف...

این روزها خیلی دلتنگ محبت های واقعی و عاشقانه بابا جوادم هستم...بهانه اش را دلم خیلی می گیرد...

مخصوصا که بی مهری و دو رویی از نزدیکان می بینم...از عزیز ترین کسان که توقعش را هم ندارم....

انگار همان ادم ها رنگ عوض کرده اند...با تو یک جور....پشتت یک جور دیگر...

در زندگی ام همیشه شاید رک بوده ام....شاید بوده کسی که رنجیده باشد...

اما به لطف خدا دلم نمی‌خواهد هیچ وقت این اخلاق زشت را داشته باشم...دو رویی را....متنفرم...از این اخلاق.

شب ها گاهی از گریه بالشتم خیس می شود....

اما با خودم می گویم....بگذر....این ها هم می گذرد...

کم خدا لطف و محبت نکرده در طول زندگی ام....حالا این‌وضع آن جوری نیست که من دلم می خواهد، خوب نباشد...

حتما حکمتی هست...

آنها را مثل چراغ....خاموش می کنم در ذهنم...

بدون کینه....بدون توقع....

اما درس...چرا....این درد به من درس می دهد....که چگونه نباشم....با عزیز ترین های زندگی ام....نرنجانم شان...وقتی که خیلی درد دارند...

دارند تحمل می کنند...زندگی سخت را....

زندگی به فضل خدا ادامه دارد....

شکر! خدا.....

بانوجان خسته نباشی!

امروز داشتم یک کلیپ تمیز کاری می دیدم، یاد مطلبی افتادم که مدت هاست می‌خواستم بنویسم...

از یک کار عادی و همیشگی از مادران و بانوان...

کاری که سالها ست ادامه دارد و کسی نمی بیند...

آن هم از بانوان سرزمینم....از بانویی که هم مدیر است و تمام کم و کسری های یک خانواده چند نفری را می داند و ذره ای در این کارخانه مشکلی به وجود نمی آید...

و هم کارآفرین.... ماست می زند و کیک و مربا می پزد...تولید کننده است...و ....

هم ساز زندگی را با تمام وجودش می نوازد و هم بهترین آشپز و خانه دار است برای خانه خودش....

زیبا می کند ومی داند که زیبایی همه چیز است...

کسی که کمتر دیده شده است...کسی که خیلی جایگاه ندارد در این فرهنگ...

هم او که بی چشم داشت، شب بی وقت و صبح و عصر دارد کار

می کند... حقوق و مزایا هم صفر....

برای بچه ها مادری می کند از جان و دل....

برای همسرش و همه عزیزانش....همه کس است...

چشم و چراغ نامرئی خانه است، اما درون خودش زیاد روشن نیست...

شاید چون همه تصور می کنند که باید همین باشد و کار خاصی

نمی کند! خودش هم باور کرده که کاره ای نیست...

اما من آفرین می گویم...به تمام خواهران و مادران سرزمینم....

با عشق چرخ زندگی را می چرخانند و منتی برهیچ کس ندارند...

اما کاش روزی برسد که این همه شغل با هم در یک خانه در فرهنگ ما به اسم "خانه دار" و تمام نباشد...

کسی که هر روز آشپزخانه را برق می اندازد...

هر روز آشپزی را در کنار خرید و جمع کردن ریخت و پاش های اهل خانه انجام می دهد...

حداقل کاری که پسران و همسران باید آموزش می دیدند...در طول تحصیل و زندگی...ارج نهادن و متوجه بودن این همه مسئولیت است...

این طور حداقل می فهمیدند، که باید بعد از غذا نگذارند و بروند...

کمی در شستن و جمع کردن کمک می کردند...

لباس هایشان را خودشان اطو می کردند و این طرف و آن طرف

نمی انداختند...کمی بار را سبک کردن خیلی ارزش داشت...

اگر جامعه فقط ارزش را بر زن تحصیل کرده و دارای درآمد

نمی گذاشت... همه کمی بیشتر قدر این همه از خود گذشتگی بانوان خانه دار را می دانستند...

کدام کس است که شب موقع خاموش کردن چراغ ها...بگوید...چه قدر امروز زحمت کشیده ای بانو جان...

این دیدن ...همان ...بزرگ ترین جایزه است...اگر می دانستند...

از خودمان شروع کنیم و قدر بدانیم و تلاش کنیم برای کمک...

پی نوشت ۱:

اینکه من از بانوان خانه دار نوشتم به این خاطر بود که از نظر موقعیت اجتماعی زنان کارمند جایگاه خودشان را دارند و هم اینکه به خاطر درآمد ،ارج نهاده می شوند.

اما همه می دانند که چه قدر مجبور هستند که فشار مضاعفی را تحمل کنند.خدا قوت به همه زنان و مردانی که سخت تلاش می کنند برای چرخاندن چرخ زندگی....

ا

تولدت مبارک!

صبح با خودم گفتم بهترین غذایی که به نیت تولد خانم جان درست کنم چی باشه... فسنجون....

هر چند که واقعا این روزها زیاد انرژی ندارم...

اما امروز فرق دارد...در کل سال یک روز عزیز دارم و آن هم تولد محبوبم..

چه غذایی خوشمزه و عالی تر از این هست....

دست به کار شدم همان حوالی ظهر...

ظرف نیم کار سفالی را آوردم و سنگ...

گردو ها حدود نیم ساعتی با سنگ توی ظرفم سابیدم...

آن قدر که همانند خمیر شوند...

دستم داشت می افتاد...

داخل غذا ساز و ...اصلا روغن پس نمی دهد...این است که این راه سخت را ترجیح می دهم...

بعد گردو ها رو ریختم داخل قابلمه مسی و بار کردم برای شام ولادت عزیز ترینم...

درسته که خیلی ها با کیک و شیرینی شاد بودن خودشان را نشان می‌دهند، و البته درست هست.

اما من هر وقت خیلی پر انرژی باشم و شاد، یک شام عالی و سخت درست می کنم...

حتی دوست داشتم کیک هم بپزم...

اما خوب کمی قندم آمده لب مرز و خیلی دارم مراعات می کنم.

دلم می‌خواست می رفتم حرم خانم و آنجا تولدش را تبریک می گفتم، اما دیدم این قدر شلوغ است که بگذارم یکم بعد...باید بروم سیر دل زیارت....توی خلوتی، یک حال دیگر دارد...

این دهه را خیلی زیاد دوست دارم...خیلی از اتفاقات خوب زندگی ام در این روزها بوده....

انشالله برای همه شیعیان رحمت و گشایش و پر از خبر های خوب باشد و سلامتی برای سانحه دیدگان بندر عباس و تمام بیماران

و آزادی و پیروزی فلسطین عزیز....

و نابودی اسرائیل....

از او بخواه.

هر بار که فکر می کنم...اینجا را ببندم و بروم....

یک پیام مرا سست می کند برای رفتن...

نمی دانم چه سری است....

امروز وقتی جلوی درب حرم رسیدم، با خودم گفتم....فکر کردی...این میل و رغبت تو به خانوم...این عشق....همه از سمت توست؟

نه....این گمان بیهوده ای است....

این همه محبت و لطف را چگونه می توان از جانب خود دانست....

من فقط گدایی کردم و از ته دل خواستم این محبت را...

راهی را که اشتباه رفتم روزهایی از عمرم و نمی‌دانستم بالاترین نعمت جهان...همین محبت و عشق به اهل بیت علیهم السلام هست....

و باید که برای داشتن همین نعمت دست های گدایی و تواضعت را بالا ببری و بخواهی....این حب را و همچین بغض دشمنان را...که آن هم نعمت است...

در اعمال روز بیست و هفتم رجب....هست که دعایی را بخوانی و به سجده شکر روی و گویی

الحمدلله الذی هدانا لمعرفته و خصنا بولایته و وفقنا لطاعته...

روزگار عجیبی شده است...هر روز انگار صبح و شب باید به درگاه خدا ناله و استغاثه کنی....شاید دستت را گیرد...

هیچ کس مطمئن نیست که فردا چگونه انسانی خواهد بود...

آخر الزمان است....هر روز صبح فقط یک دست بر سینه روبه قبله یک سلام از ته دل به آقا صاحب الزمان بدهید....جز او چه انسانی هست که دستت را گیرد....

یادش کن و با زبان خودت با ایشان حرف بزن و ببین که چه ها

می کند...برایت

آقاجان سلام....

ما را دریاب....

اگر تو باشی...مرا بس!

شروع روز نو یعنی پرده کلفت اتاق خواب را کنار زدن و دیدن آبشار طلایی خورشید....

حتی اگر چای ساز هم سوخته باشد...کار...ساختن.... چای بایک کتری کوچک هم تمام می شود...

نان و پنیر و چای...حتی اگر شکر هم تمام شده باشد...

این روزها زیاد وسیله می‌شکند و خراب می شود...

اما به نظرم شاید دلیلش...نحسی و از این چیز ها نباشد...

حس می کنم خدای مهربان می‌خواهد....چیزهای نو تر و بهتری به ما مرحمت کند...انشالله...

یک دلخوری بزرگم این روزها...این است که چرا وقتی کسی را داریم...به نظرمان مهم نیست...

همین که نباشد...سفری برود یا به دیدار حق بشتابد....

عزیز از تر جان می شود....

این رسم خیلی زشت و آزار دهنده ای است....که از زمان فوت پدر جان...خیلی آشکارا دارد خود نمایی می کند در خانواده ما.....

با خودم می گویم چه قدر خوب بود ادم ها یاد می گرفتند....که زندگی...نمی ایستد....

"جان" فقط آن کسی نیست که رفته است از دنیا....

کنار مان را خوب نگاه کنیم....

گاهی حتی زنگ تلفن چند دقیقه ای....

ممکن است حال خسته و غمگین آشنایی را از این رو به آن رو کند...

حتی با وجود غم خودمان...

یک پیام ساده...

قدر بدانیم....هم دیگر را....